متن کامل وصیتنامه سیاسی – ملی شهید قهرمان: رشید حسنی

متن کامل وصیتنامه شهید رشید حسنی

متن کامل وصیتنامه شهید رشید حسنی


بنام خدای آزادی

آن زمان که بنهادم، سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم، از برای آزادی
در محیط طوفان زای، ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد، با خدای آزادی …

* برادر مهربان! تشکر که فرصت و کاغذ کافی دادی تا وصیتنامه ام را دوباره و با حضورِ خاطِرِ انفرادی پاکنویسی کنم!
* تشکر از تو هم ای شفیق که آخرین پیام دلدارم را به من واصل و زحمت این نوشته‌ پایانی و نامه ضمیمه را نیز تقبل کرده و بدو خواهی رساند.
کلمات دیگری برای ادای سپاس و شکرانه شما دم روح و زبانم نیست جز، چوخ و باشئ اوجا یاشئیاسوز!

در نهایت، با آنکه هر لحظه انتظارش میرفت، اطلاعم حاصل شد، دستور اجرای حکمِ قتلم ابلاغ و شمارش معکوس برای احضار به قربانگاه و اعدامم شروع شده است. چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شب قدری در پیش است!

همچنین اطلاع دادند، مقامات تهران موافقت نکرده بوده اند برای بار واپسین با مادر و سایرین از اقوام درجه اول یکبار دیدارحضوری نموده و قبل از سفرِ بی بازگشتِ آخرِ سرنوشتم، آنان را به وداعِ همیشگی بوئیده، بوسیده و به سینه‌ام بچسبانم.
تنها هرازچندگاهی ملاقاتی کابینی از پشت شیشه و آیفون غالباً عارضه دار داشتیم…

… و… و…و… بدینسان وقتِ اتصالِ جانِ بی خزانِ جانان و امیدِ بردبارِامیدواران نزدیکتر و نزدیکتر شد و عنقریب مرغ آوَج شیفته و lمخمور از باده مینایی دل، از بند و قفس تنگ دیوان و گزند غولان رها و به سرسرای بی نرده و نهایت روشنی و آزادی پَر پَر خواهد گشود…

پیشآگویی مرگِ این خُرد را، نخستین بار در شب سرد و پرهمهمه ۲٠ آذر ۵٧ ، که با جمعی آشنایان تازه از زندان رسته، به منزلی در لالا (ده لاله)، انجمن بودیم، عارفی مرحمت و به زبان پر راز و رمزِ دلشدگان، مژده ام داد، که ماند راز مکتوم و سنگین سینه من، آسمان صاف و پر ستاره آنشب تبریز و آذرماه همیشه آبستن حوادث دیار…

حال که حکایت سقوط پلیدی و ظهور نور در خون سرد از سویی و شروع عروج و تحقق خموشی همیشگی و مرگ از سویی دیگر، یک‌جا از حرف و حدیث به نزدیکی پرده جان و رگ گردن رسیده و پس از اندک زمانی جان مرده‌ و فسرده‌ای خواهم بود، به آقاجان گرام و آبای گل و مهربان و خواهران و برادران و همه اعضای عزیز و محترم خانواده ارجمندم، سلام آخر فرستاده و ابراز تهنیت و تسلیت میکنم. اگر هم کسی از دنیا رفته باشد، تاسف و تاثر خاطر من و رحمت جاودان بر او و امید ها به الست …

هرچه کرده ام و گفته و نوشته ام را میدانم و با آغوش باز مسئولیتهای خود را در همه حال قبول کرده و شهادت میدهم هیچکار ناشایست و اشتباهی که مستلزم مجازات و حبس و حس گناه شخصی باشد از من سر نزده است. وانگهی مطابق رسم پسندیده پیشینیان از همگان بابت هر کاستی و کمی و حرف و خطای غیرعمد انسانیم طلب بخشش دارم. بویژه از اعضای خانواده، دوستان و یا بیگانگانی که گاه در اثنای بحث و گفتگوهای دور و دراز، آزرده خاطرمی شدند، هم سپاسگذار و هم پوزش خواهم. از آنانیکه در بیرون و یا ایام حبس، مهر و محبت بسیار بذل فرموده و متقابلا» قدر و توجهی شایان شان خود از من ندیده و رنجیدند، هم تشکر زیاد کرده و هم گذشت میطلبم.

همه زمان عمر و نفس کشیدن من، به مواجهه با دو و یا چندراهیهای تمام ناشدنی سپری گشت. عقل و جانم نمیتافت هر راهی را بی تحقیق رفته و هر چیزی را بی پژوهش بر تاج باور بنشانم.
زمانهایی از پویش و کوشش درمانده، اما تحقیق و آرزو هیچگاه بریده نشد.
سیر و سفر دور و دراز و همیشگی سیر و سفر دور و دراز و همه گاهی، در آفاق و انفس و غور در کار جهان و مکاتب بشری و سپس گرایش به اقتصاد اشتراکی نیز بخشی از اجزاء عشق آتشین من به دانستن بیشتر و یافتن الگویی جهت رهایی تیره بختان از آلام بردگی و بنای جامعه ای سالم و بالنده در عصر آگاهی بود. من تحقق آن آرزوها را ندیدم، لیکن امری که موجب خرسندی و سبکبالی است همانا در قبال وجدان خود و عموم مقصر نیستم.
ثنای یزدان نیز که به اقبال گلها و یاری یاران باصفا و همراهی دلداران از بیراهه ها، چاهکورها و سینه کشهای متعدد پر صخره و خار گذر و اکنون خود را در آستان یار و سرمنزل محبوب می بینم.
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد …

* بسیاری از روحانیون، فلاسفه و دانشمندان جهان با حقیقت آشفته زلف زندگی و مرگ بیگانه و سرگشته وادی خیرگی و حیرت اند.
پدر دانشی و سربلند من، از اوان کودکی مرا به فهم رموز هر دو جهان رهنمایی و با آموختن اندیشه، کار، یاری خلق، مبارزه و امید، روحم را بیدار و زندگیم را از خطر تن آسایی، بردگی، نادانی و لاقیدی بیمه و برکنار داشت، که شیر را بچه همی ماند بدو…
وی آخوندی لابراتواری و نانخور دولت، دربار و شریفی و فقیهی نبوده و نیست و دانش عمیق ، بینش فراخ، دستان پینه بسته، پیشانی سوخته و سلاح آتشینش شناسنامه رهبران راستین میهنی و قامت بلند و متواضع اش پرچم در اهتزاز علم، استقلال، غیرت، ایمان حقیقی به حق و حقیقت و حریت در وطن شاهان و سلاطین ننگ پذیر و دانش ستیز است.
از اینروست که خواجگان حرم مردافکن پهلوی و نحل و فرق بریده، منحرف و عقب مانده در قبل و فردای انقلاب، بارها قصد حذف به توسط ترور یا وابسته و بدنام سازی وی را داشته اند. علاوه بر ایشان همه اعضای پاکدامن خانواده به اتهاماتی بس گران، تمام ناشدنی و بی اصل و اساس متهم و کمابیش سرنوشت مشابهی داشته اند.
من در سالهای طولانی و دشوار قیام ملت تا پیروزی و انتظار، همراه و وفادار ایشان بودم. حال نیز هستم و خوشوقت و مفتخرم که پدرم سمت و سوی رهبران دینی مسلمان دوران ماشین و سلطه را بسوی بینشی متجدد و مردمی توام با کار و مبارزه مسلحانه تغییری تاریخی داد. از اینرو هرزمان ویرا چه گوارا (Che Guevara) ی عالم اسلام دانسته و بدین صفت نیز می خواندمش.
متعاقب ایشان، اینجانب نیز به کار تحول افکار و برداشتهای گروههای سیاسی دانشگاهی بویژه چپ از ساختار، جایگاه، سطح و وزن روابط و کارکردهای ملی – بین المللی طبقات روحانیت شیعه و مقلدین متعصب و پرشمار آنان بوده، خصوصا» اهمیت پدیده جدید موسوم به آخوند چریک را، در فرایند تحولات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و تاریخی – مبارزاتی ایران و جهان متذکر و تبیین می نمودم.
بعد از ۵٧، متاسفانه فوران هزار و یک آتشفشان بحران و انفجار توطئه ها، روابط پرحرارت پدر و پسری ما را از دست تدبر خارج وبا چنان و چنین صمیمیت و علاقه‌ای مواجه دست اندازهایی شدیم. با همه و همه باهم نیز چنان شده و راههای دل و سیاست اعضای خانواده بزرگ انقلاب و ما و کلیه رفقای گرمابه و گلستان سابق نیز دچار جدائیها و افتراقات طبیعی و گاه غیر عادی شد.
شوکه شده و هنوز بخود نیامده بودم. فکر نمیکردم و احدى نمى توانست تصور کند، بعد از گذشت دوران داغ و درفش شاه، بیان اندیشه در حکومت امام و پیروانش، عقوبت مرگ و اعدام اسلامی داشته باشد. دیگر هیچ چیز شرط هیچ چیز نبوده و وضعی پیش آمد که به شرح و بسط بلند احتیاجی نمی بینم. دوران جاهلی عرب در ایران زنده، تجارت الفاظ خدا، قرآن، امام، مردم [ناخوانا] بدعت، خواسته های ملت پوشیده، اعمال خارج قانون و نامشروع شروع و کشور با گرفتاری غیرمترقبه‌ای روبرو است.
امیدوارم خطِ مغرور، نقاق زده و فریبِ حشمت و ثروت خوردۀ جدیدِ حاکم، روزی با یادآوری همسنگریها و همراهیهای برادروار قبل از انقلاب و مرور برنامه‌های ما و وعده‌های امام در قبل از حاکمیت طلق جمهوری اسلامی و قبول حقایق نهضت و فرصت بزرگ تاریخی پیشِ رو و بازگشت به مردم، تلاش کند گذشته ها را جبران و مشمول سرنوشت فرعونیان پیشتر از خود نشوند!
در این غایت دشواریها وشرایط رعب انگیز ملک، برای پدر بزرگوارم، که او را بسیار آزرده و خود نیازرده و رنجانده و خود نرنجیده ام، قلبا» آرزوی تندرستی، سربلندی، پیروزی دائم و اعتلای نام و اندیشه و مجاهدتهای با ارزشش را دارم.
سلام به رضوان و اهلبیت محترم آنجف حسن پور برسانید و بدرود!

* برادران دلاور و پاکدل و خواهران باعطوفت و خوشرو!
نورالدین، ناصر، عبدالحق، عطیه، صالحه، لیلا، ملک، معصومه، محمد، وحید و رحیم عزیز
امیدوارم در هر حال و جا و موقعیتی که هستید سالم، شاد، تندرست و سرشار از زندگی بوده و خطری تهدیدتان نکند.
زمانهایی که با شما و خانواده و فرزندان مهپاره تان گذشت، زیباترین صحنه های زندگی بشری نقش بست و دنیا در نظرم گلستانی خوشرنگ و معطر ببوی عشق و نفخه شیدائی و سرمستی هستی جلوه نمود.
در تمام این دوره حبس نیز، با قدرتی نداشته برای دیدار همگی شما بسیار کوشیدم. این امر میسر نشده، مدت زمان مفارقت طولانی و دیگرشما را نخواهم دید.
سوگند میخورم، هیچ رنج و ناگواری‌ تاکنون نتوانسته به اندازه جدائی از شما و مادر بهشتی و از جان عزیزترم، خاطرم را فوق‌العاده آزرده و افکارم را مشوش نماید.
آیرئلئخ، آیرئلئخ، آمان آیرئلئخ
هر بیر دردده ن اولار یامان آیرئلئخ
فیکریمده ن گئجه لر یاتا بیلمیره م
بو فیکری باشئمدان آتا بیلمیره م
دییره م چون سیزه چاتا بیلمیره م
اوزوندور چکیلمیر قارا گئجه لر
بیلمیره م من گئدیم هارا گئجه لر
ووروبدور قلبیمه یارا گئجه لر
نئجه کی ائلیمدن آیری دوشنده ن
سوروشدم سیزلری گوروب بیلنده ن
آیرئلئخ دردینی چکمیه ن بیلمز
دییرلر گوزله مخ یورقونو اؤلمز
منی آغلاداندان گولوش ایستیره م
آیری دوشنیم له گوروش ایستیره م
حاساری ییخماقا یوروش ایستیره م

مشتاقانه از دور چشمان پرنور و گونه های سوزناک یکایکتان را می بوسم و از سعادت و نیکبختی خود می‌دانم که برادر شما انسانهای شریف و صالح هستم.
امیدمندم شما نیز چنانچه بوده و هستید، با الفت و یگانگیی که دارید همدیگر را در آغوش محبت سختتر فشرده و میان خودتان مدارا و سازش کرده و مسئولیتهای دائمی خود را در کسب دانش اتحاد و شناخت و بیان فوائد اتفاق خانوادگی همه گاه یادآور شوید.
از تجربه ها به حد کمال بهره گیرید که العقل حفظ التجارب. درس از حوادثِ مشکل، زینت زندگی و موجب دوام فرح و شادمانی می‌شود.
هیچ فردی در عالیترین مقامات زمینی و فضیلتی دنیا، بی نیاز از همکاری و تعاون خانواده و بستگان نبوده و معنی تعاون، تکروی و دیگر اعضای زندگی را تنها به عنوان تابع معادله و فرمان‌پذیر گروه دیدن نیست.
وحدت عائله و خویشان علل خاص نمیطلبد. ضرورت تحقق آن بهره مندی و لذت از اولین میوه حیات خانوادگی، برکت ذاتی هر جمعی و سپس مقابله با ناملایمات شکننده روزگار و در صورت لزوم مدافعه در برابر هجومِ قوم و قبیله کین و دشمنی است.
راه لذت از درون دان نی برون
ابلهی دان جستن از قصر و حصون

سلام لبریز از حس مهر مرا به نسل سوممان، جگر گوشه هایم، برادر زاده ها و خواهرزاده های دلبندم، سولماز، صمد بهرنگ، رضا و کاوه و سایر آیندگان بوقت مناسب ترجمان کرده، برسانید. چشمانشان را از دور میبوسم.
من هیچ سفارش و تمنی خاطر تقیدآوری از شما مگر در قبال عشق، افتخار و تربیت آگاهانه و سراپا دقت و توجه عمیق به نیازهای بچه ها و نسل جدید ندارم. چشمها و گوشتهایتان دائم به مشکلات آنان باز و از توجه، کمک و راهنمایی دریغ نفرمائید.

هیچ سعادت و راحتی ی بدون زحمت، بهشتی بی جهنم، فرشته ای بی دیو، میوه ای بی آفت، گلی بی خار، کوهی بی دره، روزی بی شب و قهرمانی بی ئوفشین و خائن وجود نداشته و هیچ جامعه ای یکدست فرشته خو و نیکو، عاری از پستمایگان بی فردا و شرففروش قابل تصور نیست.
این چند جمله را از آنرو نوشتم تا کسانی از میان ما، که احیانا» با ماهیت تحولات سریع و هزار چهرگی بازیگران عرصه سیاست آشنا نیستند بدانند که بخصوص پس ازمرگ من، برهه بغایت تلخ و مجادله بار دیگری توأم با اشک و آه و خونابه در زندگانی شماها آغاز و آن دوران بر شما سخت‌تر از هر زمان دیگری خواهد گذشت، هرچند که همگیتان به حوادث سهمگین، پیشامدهای ناگوار وبی ‌اعتدالی در رفتار سیاست از زمان شاه سرنگون تاکنون اخت گرفته اید.
من بهترین دوران زندگی خود را به مبارزه داده و حال علاوه بر دستور و حکم بایکوت خانوادگی و اعدام عنقریب الاجرا در پرونده، زخم معده، سائیدگی کمر، گردن و زانو و بیماریهای ریز و درشت دیگری نیز بیادگار سالهای اسارت و سیاهچال با جسم خسته و جان نژند خود حمل میکنم. حقوقم همیشه سلب و مداوما» از زندانی به زندان و بازداشتگاهی دیگر در راه بوده و بسیار شکنجه ها دیده، مال دنیا نداشته، کتاب و دفترم دریده و فکرم محکوم تیرباران شده است.
هر چند حافظه ام صد در صد هر چند حافظه‌ام صد در صد آنچه بر سر شما و یکایک اعضای خانواده آمده را ضبط نکرده، لیکن مضمون زندگی همه ما کمابیش چنین بوده و روزگاری پرآفت از سر گذرانده ایم.
هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش می دهند

پس از اعدام و حتی پیش از کفن و دفن من، بسیار ادعاها و لفاظیهای غریب، سخنان چرکین، قضاوتهای ناصحیح، اسناد مجعول و حتی اعترافات اخلاقی ی که وجود خارجی و اساس ندارند، در باب همه شؤون زندگی، مبارزات، امورشخصی و گذشته سیاسی ام و … پا بدایره وجود و عرصه افکار عموم خواهند نهاد.
این موضوع در خصوص ابعاد زندگی خصوصی و سیاسی و اجتماعی شماها نیز قابل وقوع بوده و همه بازیها، در قالب آتش تهیۀ حمله به ارکان مهمتر خاندان از جمله پدر گرامیم، رحیم عزیز و… صورت خواهد گرفت. میدانسته و میدانیم که مرگ من و هر کس دیگری از ما، سرمستان خونباده پیروزی را در ریشه کردن گام بگام حسنی جماعت پرهیزگار و آزاده، قدم بزرگی پیش خواهد انداخت و اصولاً اعدام من برگ برنده و فرصت بزرگی برای استارت جنایات بسیار مهمتر بر علیه شجره سربلندمان است.
باشد که جنایت هدم و اعدام مرا نیز به گردن شما و مخصوصاً پدرم انداخته که اعظم افتراها و تهاجمات خواهد بود و قتل و اعدامها و تخریبات بعدی شماها را حسب سعایت و اعترافات و اسناد موجود در پرونده اینجانب معرفی کنند! شما که دیگر پشت و روی نابابزادگان، دریدگی زبان نااهلان و نابکاری بی حد و مرزشان را میشناسید. خاطرتان را، تا ممکن است، سبک شمرده و احترام انسانی تلاشها و مجاهداتتان را با پخش و نشر اراجیف پرصرع و کینه و انداختن سایه بر فرق سر نورانیتان ضایع خواهد ساخت.

بی احترامی و ستم اخلاقی به خانواده ما، از آزارهای فراوان پدرم، زنجیرشدن من و رحیم بزرگ و… در زندانهای شاه نوکر و کارگزار ارباب خارجی آغاز و تا امروز که دامنه بگیر و ببند به شماها حتی نورالدین کمسال نیز رسیده، بیوقفه ادامه دارد…
سربلند اخلاقی و وجدانی و مردمی این میانه و میدان مبارزه نابرابر چندین دهساله، زنجیرکنندگانند یا ما که اندیشه مان در سر، حرف حقمان در دهان، دستمان در زنجیرو خون در رگمان بند شده و ناممان توسط شبکه دهانهای پفیوز و قلمهای مداح فساد و منافع امپریالیسم در ابعاد مختلف آلوده و لکه دارشده؟ آنان با اتلاف میلیونها و میلیاردها دلاری منابع متعلق به چهل میلیون ایرانی و اشغال هر منبر و مجالی چه به مملکت کرده‌اند که خانواده ما با دست خالی نکرده؟
نباشد روزی که گروهی ندان و یا بیماردل، راز غل و زنجیر دست و پا و مقدسترین اهداف عالی انسانی ما را با تعابیر مسموم و تفاسیر سخیف گره زده و ارج و مقاممان را با بدترین بیانها نزد نسل سوم و نسلهای بعدی خود و ملتمان کوچک و تحقیر نمایند!
نرسد روزی که نام و آوازه مان نیز از چوبه های دار ستمکاران بالا رود!
نرسد روزگاری که دراززبانان کوته اندیش، کودکان ما را به بهانه و خاطر ما شماتت، تمسخر و تحقیر کنند!
نسل آتی ما باید سرش را بلندِ بلند گرفته و بداند فرزند خانواده ای بنیانگر، سخت کوش و آینده‌نگر حتی در مقیاس بین‌المللی است.
نسل سوم باید توجیه شود که در کشورهای زیر پالان و مهمیز استعمار، مخترعین،دانشمندان، صنعتگران و اولاد صالح خلق و وطن خیری نمی‌بینند و جامعه و دولت از پاداش آنان بی توان و درمانده میمانند، هرجند بوقت آزار و سرزنش و بدنام کردنشان دستها گشاد، قدرت مانورها بالا و تجارب ابلیسی از دسته پارو هم بالا میزند.
بگوئید، بنویسید و با دلایل فراوانی که دارید نشان دهید که اینجانب، نیکمردی دانش و ادب آموخته، روشنفکر، آزادیخواه، عدالتجو و عصیانگری بر علیه مرگ و نفرت و نیستی بوده ام که در تمام زندگیم نه به کسی اهانت کرده، نه چماقکش و گانگستربوده، نه جاسوسی بیگانه و غیر بیگانه کرده، نه دروغ جائز و غیر جائز گفته، نه هتک شخصیت و ناموس و تصرف مال کسی کرده، نه تقدس سلاح و کشتن نموده، نه احدی را کشته و مجروح ساخته و نه بدهکار بیت المال اعدام شده ام.
بگوئید، بنویسید که همه اعضای خانواده ما چنین اوصافی داشته و دارند!
بگوئید که ما با شیر شیرین محبت و نان حلال غیرت و همت بزرگ، از نوجوانیِ خود ممسک و صاحب افسار و اختیار رخش تندپای حوادثِ نفسگیرِ حیاتِ خود بوده و زندگیمهایمان گر چه کوتاه، لیکن پربارو بخاطر حق بوده. مرگمان نیز بخاطر حق و بقای ناممان با حق و درستی خواهد بود و قاموس خانواده مان مشحون و آکنده از مداخل و درسهای آزادگی و حریتی است که امروزه نمونه‌اش کمتر یافت شده و از آن رو تحت ستمِ بربر، وحشی، کذاب، آدمکش، نامردان مادرزاد و جهال خود ندان هستیم.

* دوستان انقلابی اعم از فدائی، روحانی، مجاهد، پاسدار، چپی، مرکز، راست و بیطرف!
از علو منش و نزاکت سیاسی و باورهای والای همه شما، در زندان هستید و یا بیرون، آنانکه صادقانه دل در گرو مردم و نجات میهن از تباهیها داشته و دارند تمجیدها میکنم.
به آنانیکه که اکنون به ولوله جبهه نبرد با عراق پیوسته و با حرارت بدان درگیرند، سلام مضاعف دارم.
از ازاعماق قلبم آرزو دارم این جنگ، پیش از هر اختلاف دیگری هر چه سریعتر پایان پذیرد که بقای انقلابمان و همه ما، در گرو خواباندن بی تاخیر این هیولای سراپا وحشت و به خون تشنه است.
صدام، با قبول دنائت خدمت به جبهه امپریالیسم بین الملل غرب، بزرگترین خیانت تاریخ کشوری همسایه نسبت به خلق ستمدیده ایران و حتی نابودی زندگی مردم و کشور خود را صحنه چرخانی کرده و میکند. آزاد سازی ارزشمند خرمشهر گرچه فتح و داده بسیار مهمی است که میتوان بر اساس آن جنگ را بلحاظ الگوهای دفاع ملی پایان یافته تلقی و صلح کرد، لیکن کاراکتر شدیداً ستیزه جو، متزلزل و غیر قابل اعتماد و استقلال صدام و نیز اهداف حامیانش هرگونه فکر نرمتری را با تردیدهای بزرگی همراه نموده است.
بخت صدام بلند و ستاره ما بیفروغ است که بجای هدفگیری مستقیم وی، درگیر و دار فرساینده زد و خورد با عوامل زیر درختی جنگ در جبهه شده ایم. ای کاش حتی با صرف هزاران شهید پارتیزانی – خیابانی، میتوانستیم (و میتوانیم هم) مستقیماً آن پارچه منحوس را در خود بغداد، هدف قرار دهیم. بهترین کار انقلابی – نظامی ما با رفقا و برادران پرشمارمان در عراق این مهم میتواند و باید باشد. زمینه مساعد چنین عملیاتی، وجود ملتی بتمام ستوه آمده از رهبری صدام و بغدادی با کرد، ترکمن و شیعه فراوان بحاشیه رانده شده است که هر لحظه میتوان بلحاظ اجتماعی و امنیتی آنان را بر علیه حاکمیت دولت بعث بکار گرفت.
ما بطریق و ظاهرکلاسیک جنگ فرساینده بازی خورده، در پشت جبهه، تصمیم سازان صفوف اولمان در مقام تدبیرامور حیاتی برای انواع وظایف و تعهدات ملی دولت، در تمام رده ها، گرفتار ضعف و از هم پاشیدگی تاسفباری شده، مردم بمرور افسرده و انقلاب و کشور چه بسا در آینده تحت الحمایه یا وابسته خموده گردن خارجی بدتر از زمان پیش از انقلاب شوند.
بدانید جنگ، دستاویز امنیتی و نظامی استکبار در ایجاد صد دستگی و نفاق در بین ما، کشتار وسیع رزمندگان در جبهه و اعدام و نابودی گسترده بخش دیگری از فرزندان میهن در سیاهچالهای تحت نام و نشان امام در داخل شده و تاریخی ترین حکم قصار قضائی «بسم الله الرحمن الرحیم. اعدام!» من نیزاز زمره نتایج کوچک و مشعشع این جنگ نحس است.
ما را که جمع پرشمار جوانانی دانا و مسئولیتمند از نقاط مختلف ایران بودیم، آهسته آهسته ذوب و از رده خارج میکنند!
امروز که روز اعدام و پر کردن دهان و جمجمه من با گلوله های شیک و طلایی رنگ است، فردا، روز برپا کردن دارهای آتش برای توست و باز روزی دیگر حرمت و ناموس فرزندان بی پدر و زنان و مادران بلاصاحب و مدافع قربانیان اعدامها و شهدای جنگ و… همه یکجا هتک خواهند شد و این هیولای جهنمی سری هفتاد زبانه نفرت و بلا دارد…
از من بپرسند، حجله شخص امام و مردان وی را نیز روزی بردجله لبالب خون این قربانگاه خواهند افراخت و به سلامتی سر رجاله ها و شریح قاضیها، کم باشد، دودمان بیگناهشان نیز به قعر جهنم نابودی حواله خواهند شد.
این شرایط وخیم چیزی نیست جز حاصل خودبینی و نادانی و افتادن سهل به دام سوء فرمانفرمایان نظام سلطه و سرمایه سالار در سواری گرفتن از گرده بیچارگان ساده لوح و…
احوال شیـخ و قاضی و شرب الیهودشان
کردم سـؤال صبـحـدم از پـیـر می فـروش
گفتا نگفتنیست سخن گرچه مَحرمی
درکش زبان و پـرده نگهدار و می بـنـوش
با آرزوی اينكه روزی در سرزمین ما و حتی در ارتباط با همسایگان، کینه به دوستی، تیر به گل، جهل به علم، جنگ به صلح و برادری و عصیان به بردباری و آشتی انجامیده و شما برادران و رفقای ارزشمند در آن روزها با چشمان باز و زنده، شاهد و شریک خوشحالي و بهروزي تمام خلقها باشید، از خدمت محترمتان تا ابد بشر مرخص و سخنم را با تجدید ادب و درود و تکریم دوباره تان خاتمه میدهم.

* … که بهترین سخن در ادب، آن است که به حق و دانش و عدالت راهنمایی کند.
خواست من در آینده پس از اعدام، عمل به چهارچوب وصیت عمومی شهید کوفه در خصوص قتل و قاتل است. یعنی فامّا پیگیری، نباید با درندگی به انتقام کور، ترور و یا آزار و قتل نفس بظاهر قانونی ماموران و مباشرین جزء جنایت اعدام اینجانب بیانجامد. چنین سهوی بارزترین مظهر هدر شدن من و ساده لوحی خانواده ام و بازی خوردگی نظام عریض و طویل امنیت و قضای کشور در دست جنایتکاران خواهد بود.
من نه با ظن قریب به یقین، که با اعتقاد کامل، در حالی به مقتل اجبار میشوم که معتقدم دستور قتلم بر پایه کین و اتکا بر قعده های باندی مهلک و دشمن خمینی و تشنه خون حسنی وآل حسنی (نام و تفصیلاتشان در یادداشتهایم آمده)، از خارج تبریز کارگردانی و اعمال شده، ضدمبانی و مستندات معتبر قانون و شریعت بوده و تحصیل و صادر کننده، واسط و عامل انشاء و اجرای حکم فاقد صلاحیت، اهلیت، عدالت، قابلیت و کفایت خاص و عام ذاتی، قانونی و فقهی مورد دفاع در اصدار رأی میباشند. لاطائلات ملال آور فرشتگان نجات بیدادگاه بطور خصوصی و پشت درهای بسته و نیز خبرهای متمرکزی که رسیده و مخلص کلام كليه قراين، شواهد و امارات، دلالت بر صحت ادعای من در توطئه آمیز بودن مطلق و غیرجهت تقویت نظام صادر شدن امریه اعدامم دارند. این فقره در تاریخ قضایی ایران و اسلام با خصوصیات و سطح مختص بخود مشابهت با مورد دیگری نداشته و پدیده‌ای با شگردهای بکار رفته منافقانه خاص در قتل نفسی خدمتگزار، صادق و بدون گناه و جرم، زیر پوستین رنگ کن قربه الی الامام و الی لاسلام است.
از سه جهت میگویم. هم دانش آموختۀ بنامِ عالیترین گروهِ حقوقِ نظامِ آموزشِ عالیِ کشور، دانشگاه تهران هستم، هم شریعت و فقه رابخوبی میدانم و هم عمریست به سنگ و کباده کشی گود زورخانه سیاست با اوتاد و اولینها مشغولم.
با مظلمه یکطرفه و سراسر غرض آلود، پروندۀ پرصغری کبری و نیت شیطانی تبهکاران حاضر، میتوان علامه جواهر، ملاصدرا، پدرم، رئیس خامنه ای و امام خمینی و حتی محمد بن عبدالله ابراهیمی و اولادش را چون من محکوم و سلاخی کرد.
لهذا رمزگشایی و بررسی دقیق عقبه و اسرار این اعدام و تبیین برسمیت شناخته شده و قانونی خدمت و خیانت عاملین وعلل و اغراض نهانی آنها، خانواده من و انقلاب و ملت زحمتکش ایران را از زیان و شکست بسیار بزرگ انحطاط در تاریخ باز داشته و سایه شوم فتنه ای شیطانی را از سر همه برای همیشه رفع خواهد کرد و الا فلا.
بنی‌ آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی‌غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

* این وصیتنامه نزد نازنین بانسب و خوشرویی است که با وی سر آن بود، بعد از زندان حاضر، پپیوند همدلی بسته و ایران را ترک گوئیم. عموی بسیار معتبر بی فرزندی ساکن ژنو به پای بازنشستگی دارد که از جوانی ساکن آنجا شده و حاضر بود موقعیت موفقش را به دختر برادر و شوی وی، حقیر واگذار کند. بقول خواجه شیراز:
زين سفر گر بسلامت به وطن باز رسم
نذر كردم كه هم از راه به ميخانه روم
تا بگويم كه چه كشفم شد ازين سير و سلوك
به در صومعه با بربط و پيمانه روم
بعد ازين دست من و زلف چو زنجير نگار
چند و چند از پي كام دل ديوانه روم
بهر حال و معالاسف نیت حاصل نشده و تدبیرمان با تقدیر همراهی نکرد.
وی را عضوی از خانواده دانسته و عزیزش دارید که عزیزش پرورده اند. یادداشتهای پراکنده، نوشته ها وچند قلم لوازم شخصی و عکس، در پیش او به امانت است. خود و تمام بستگانش سالها از نزدیک و گاه از دور و در زندانها بصد حیلت، دلداری دهنده و حامیم بوده اند.
تشکراتم از وی و کسانش نمیتواند تنها زبانی و دنیوی باشد. او را بخدایش میسپارم که در آخرین نوشته امروزش چنین تمشیتم داده و آماده رفتنم ساخته:
« در خواب دیدم عروسی تو بود رشید، اما خودت نبودی. حضرت رسول (ص) آمده بود با سیمای خوش و خندان و لباسی از نور در دستش. فرمود: رشید مرا بعروسی خودش دعوت نکرده. اما من جفای او را بخشیدم و آمدم. بگو خوش باش که بدل پاک و های های گریه‌اش بخشیده شده و دستور دارم، خودم دامادش کنم و عروسیش را بگیرم. ساکنان هفت فلک را صدا کرده‌ام و صدایم بخاطر آن گرفته. بگو: یک نفس صبر عمیق راهت باقیست رشید…
گفتم پس من؟ فرمود: تو را هم فاطمه و علی خواهند آورد. منتها از خاک!..».

* م. مرده مرا در جایی بر فراز یا جوارماهداغئ یا باغ آبا دفن کنید. اگر جنازه ام حاصل نشد، همخونان، یک روز و ساعت جمع و هر کدام یک قطره خونشان را بر روی این وصیتنامه گرفته، بر گودی نهاده، آنرا مزارم قرار دهند.
ب. بر روی مزارم بترتیب نوشته شود:
رشید حسنی
آیدئن
حقیقت میماند
جمله پایانی را حتی الامکان به زبانهای مختلف از قبیل انگلیسی، آشوری، کردی، ارمنی، بلوچ، لر، روس و عرب و ترکی ترجمه و روی مزارم حک کنید.
خ. خواهندگان هرسال یک روز، آئینی به دین خود وقف من بجا آورند (مثل یک روز نماز و روزه در سال).
ک. کلیه اعضای خانواده و وابستگان یک روز در سال بر مزارم جمع، دعا ختم و گل لاله سرخ صحرایی و گل سفید و صورتی بهمراه سبزه نهند. همزمان، در روستا مجلس یادبود همه شهداء و من توأم برگزار شود. در مجلس موضوع عقاید و ادیان تفسیر و تبیین شود.
ی. یک اسکناس صد تومانی ارثیه دارم. آن را سرمایه ناقابل تاسیس «موسسه فرهنگی آیدین» کنید برای فعالیتهای تحقیقی در باب آزادی عقیده در ادیان و به ویژه اسلام وکشور و ابعاد آن. خواهندگان برای تقویت موسسه هرسال صد تومان کمک کنند و یا پولی معادل خرید یک دفتر مشق، یا پول یک شمع، یک قلم و… هرسال به نشانه وقف و خرج بجهت روشنگری هدیه فرمایند. مدیر موسسه با رأی اکثریت اعضا و وابستگان خانواده تعین شود.
ت. تمام دوستان دانشگاهی، کارو رفقای سابق و عموم اشخاص و گروههای سیاسی، فرهنگی و تاریخی و…، با تمام احترام و اهمیتشان، در خصوص نام، ذکر فعالیتها و جهتگیریهای سیاسی زمان حیاتم، اصالت، وکالت و تولیت نداشته، صاحب حق پدر و مادر و اعضای خانواده ام هستند و اگر اختلاف شد و گروه و سازمانی در مقابل احدی از خانواده ایستاد، دست از ارزشهای انسانی و انقلابی شسته، عملشان مردود و نظر پدر، مادر و سایر اعضای خانواده ام نافذ خواهد بود. انتشار هر موضوع و مسئله ای منوط به تجویز و اجازه خانوادگی بشرح فوق است.

* قریب باتفاق آشنایان، دوستان و اهل نشست و برخاست این فانی، همیشه مرا به داشتن احساسات، صفات و سجایای اخلاقی نیکویی ستوده و مورد لطف بسزا قرار داده اند. حال که وقت خموشی دائم زبان و قلم و بیانم نزدیک و تا ساعاتی بعد قلبم از تپش فسرده و جانم فرو خواهد مرد، شرط و وظیفه اخلاقی در این باب همانا زنده نگاه داشتن یاد زحمات و رنج مربیگری انسانهای خادم فرهنگ در تربیت من در جامعه و نیز ترفیع و قدردانی از نام و برکت وجودی شهرهای ارومیه، تهران، تبریز و قم، در آخرین قلم زندگانیم بشرح ذیل است:
خانواده: آبشخور زلال عادات و اصول اخلاقی زندگیم، در درجه نخست، گهوارۀ خانواده، شیر پاک و تربیت مادر ارجمند و نان حلال و آموزه های پدر فاضلم بود. همچنین کوچک و بزرگ، خاصه اکابر و اعزه وابسته خاندان را هر کدام نقشی بر کلک جان باقی ماند. ساغ اولسونلار!
ارومیه: شهری که در آن زاده و نصف هر بار معنویم را مدیون آن میدانم. همه كسان این شهر، از معلم، مربی، استاد، رئیس، رفتگر و بازاری گرفته و همشاگردان و دوستان تا مزارع و باغهای سحرانگیز، مرغان نغمه خوان، درختان سایه گستر، کوهستانهای مغرور و بلند، دریاچه آرام و کوچه باغهای پرخاطره اش مرا بوجهی مرهون زبان معرفت ظاهر و باطن خود ساخته و رشیدم تربیت کرده اند. ارومیه از باستانی ترین و متمدنترین بلاد جهان است که سایه سنگین سیاست، مقوله امنیت و هممرزی با چند کشور، مانع از نورفشانی جمال آفتابی این مدینه مادر علم و معرفت است. یاشاسئن اورمو، وار اولسون اورمو خالقئ!
تهران: پس از پذیرش در دانشگاه تهران، با چهره شگفت این شهر و اساتید اعظم و سیاستمداران نامی و مردم مهربانش آشنا و توشه ها برگرفتم. شهری جوان که گوی شهرت از تمام بلاد کهنسال فلات بزرگ ایران ربوده و سمبل حال و مدنیت ملک گل و بلبل و اذان و اقامه شده.
در جهان متمدن و پیشرفته، پیران تصمیم گیر و جوانان بکارند. در ایران، تهران شوخ و جوانسر، مشق وارونه صدارت بر ولایات هزاران ساله میکند. همچون تمام عرصه های حیات ما ایرانیان! جوان بر پیر، برگ بر ریشه، شاخ بر سر، لوطی بر ادیب و کلاغ بر عندلیب، گلوله بر اندیشه، تیغ بر رگ و خزان بر باغ و باد بر گل….
تهران متصف به صفات سرمایه سالاری، گشادگی میادین و آمادگی پذیرش تازه نفسان جویای نام و نشانست. جای قناعت و مناعت نیست و هر جوینده ای باب دندان استعداد و طبع خود ران ملخی میابد، همچون اینجانب که بدانروی از تهران متشکرم. هم از مردم عادی و هم اساتید نام آور دانشگاهها و مدرسه‌های پُرَش. سپاسگذارم تهران. دست مریزاد دانشگاه تهران!
تبریز: استاد شهریار روزگاری گفت: تربیز، مدنییت عالمینین، دورد گوز- مین جان اصلانئدئر، بیر نقیل وارکی: دورد گوز- مین جان اصلان یئخئلار، یارالانار، آمما ئولمز! ( تبریز، شیر چهارچشم -هزارجان جهان متمدن است. مثلی داریم که: شیرچهارچشم – هزارجان ، می افتد، زخمی میشود، لیکن نمی میرد). اساتید و اهل دل چهارچشم و هزارجان مصاحب من، بنمونه فوق الذکر در تبریز، بسیار دگر با حالات و ضمایر اسرار انگیز و سخت و سهل، بر من و جهانبینی و آگاهی و رفتارم تاثیری متمایزبا زمینه رشدم نهادند. سالها پیش جهاندیده پیری دستانم را با دستهای نرم و گرمش گرفت و بی هیچ ابایی به آرامی مژده «از بندها گشاده و خلاص، غریق دریای مواج خون خودت خواهی شد» را در این شهر داد و چون خبر بر جان و زبانم سنگینی سهند شد، این شعر را نوشته و به من داد و سپس دست و صورتم را با خواست شفاعت و گریه بوسیده و خواند:
«همی گو یم و گفته ام بارها
بود کیش من مهر دلدارها
پرستش بمستی است در کیش مهر
برونند زین جرگه هشیارها
به شادی و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دل افگارها
به جز اشک چشم و به جز داغ دل
نباشد به دست گرفتارها
کشیدند در کو ی دلدادگان
میان دل و کام، د یوارها
چه فرهادها مرده در کوه‌ها
چه حلاج‌ها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر یار
مگر توده‌هایی ز پندارها
ولی رادمردان و وارستگان
نبازند هرگز به مردارها
مهین مهرورزان که آزاده اند
بریزند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رفته اند
چه گلها ی رنگین به جوبارها
بهاران که شاباش ریزد سپهر
به دامان گلشن ز رگبارها
کشد رخت سبزه به هامون و دشت
زند بارگه گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جویبار
در آیینه آب رخسارها
رود شاخ گل در بر نیلفر
برقصد به صد ناز گلنارها
درد پرده غنچه را باد بام
هزار آورد نغز گفتارها
به آوای نای و به آهنگ چنگ
خروشد ز سرو و سمن تارها
به یاد خم ابروی گل رخان
بکش جام در بزم می خوارها
گره را ز راز جهان باز کن
که آسان کند باده، دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان
که بستند چشم خشایارها
به اندوه آینده خود را مباز
که آینده خوابیست چون پارها
فر یب جهان را مخور ز ینهار
که در پا ی ا ین گل بود خارها
پیاپی بکش جام و سرگرم باش
بهل، گر بگیرند بیکارها»
آیری سوزوم یوخ: باشئن ساغ اولسون تبریز!
قم: از مهد سلسله عالمان نامدار تشیع، آموخته هایم پُر و در شمار نیایند. دقایق و ظرائف طبعی مکتسبه ام درین شهر و نیز شریعتش رنگ، بوی و خوی گیسوی معنبر و پیچان معصومه را دارند که چه بسا جاهای دیگر، مستوجب تکفیر باشند.
در قم بیش از مدرسین آزاد بدون استقلال، از استادان وارسته با استقلال بدون آزادی توشه ها اندوخته و خوشه ها چیده و با مفاهیم هردو جهان ماده و معنا آشنا شدم. لهم خالص الشکر و التقدیر…
کوتاه سخن، پر حقیر و فقیر و فاضل و مرجع و ملا شهریست که تنها در یک فردش اخلاق زمینی پررنگ و رو و فراسنتیی چون نه پذیرش تنها، که دادن هدیه و بخشش نیز دیدم و قلم عتیق و زیبای انگلیسی‌اش اولین و آخرین هدیه ام از یک روحانی (غیر از پدرم) در تمام عمرم شد. نامش روح الله موسوی خمینی بود.

قربانی حق – رشید حسنی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: